|
عاقبت از عشق تو اهل كليسا ميشوم ميكشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم انقدر بر كشتي عشقت نشينم همچو نوح يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم
انگار پای چوبه ی دارم همیشه ازحس مردن سخت سرشارم همیشه ابر بهاری راشنیدی چیست؟من هم ابربهاریم که می بارم همیشه مردن همین دور وبر من می زند پر لبریز شوق ناب دیدارم همیشه فرقی ندارد زندگی و مردن من وقتی که بی رویا و بی یارم همیشه نه....یارم ازمن دور شدرویاکه دارم اززندگی هرچند بیزارم همیشه اما هلاهل هم مرا ازپا نینداخت من پادزهر عاشقی دارم همیشه ای مرگ...قدری صبرکن شاید بیاید شایدبماند بین اشعارم همیشه من اعترافم رابرایت پس گرفتم تردید دارم یادرانکارم همیشه جز عاشقی حرفی ندارم تابگویم هرچندپای چوبه ی دارم همیشه... + نوشته شده در توسط احمد تنها |
+ نوشته شده در توسط احمد تنها |
+ نوشته شده در توسط احمد تنها |
به كسي چيزي نگم از…حسرت وغم ودردم دوست دارم ماهي باشم…در اقيانوس امواج با پرستويي كه ساخته…لانه اي روي شاخ كاج + نوشته شده در توسط احمد تنها |
چشم هایت شعری ناسروده بود شنیدم و از بر کردم. دست هایت قصه ای نانوشته بود خواندم و باور کردم. قلبت آوازی نخوانده بود نشستم و ترانه سر کردم
ای مادر................................؟ + نوشته شده در توسط احمد تنها |
از پنجره ی کوچک تنهائیم با تو حرف می زنم از پشت دیوارهای دلتنگی هر شب با قایق غمهایم در رودخانه ی اشکهایم برای یافتن شما در انتهای ظلمت پارو می زنم هر شب از چشمان مهربان شما از لابه لای شهر غم می گویم :هیچ گاه از نظرم دور نخواهی شد................!
+ نوشته شده در توسط احمد تنها |
+ نوشته شده در توسط احمد تنها |
یک قطره آب بودم ببین که دریاشدم در عشق تو ای نازنین مشهور دنیاشدم از همگان بریده ام رهء عشقت گزیده ام هنوز بمنزل نرسیده ام رسوا و رسواشدم من آدم عاصی بودم گمراه ویاغی بودم چون عشق آمد بر درم احیا شدم احیاشدم گمنام بودم درشهرتودورازبرت ای ماهرو عشقت نمودبرمن فرو رسوای این دنیاشدم بر دل زدم تا شور تو آخر شدم رنجورتو از می چون انگور تو مست تو و شیداشدم دستم بگیرکه پیرشدم زردوزارو زهیرشدم در بند غم اسیر شدم جانا ببین ثراشدم راهب تراافرا کنم این دل برت سوداکند اندرجهان رسوا کنم چونکه منم رسواشدم بیاکه ازغمت بیچاره گشتم اسیر پنجه ء خمپاره گشتم نمیدانی چرا ای نازنینم که ز سودایت صدپاره گشتم + نوشته شده در توسط احمد تنها |
بهم بگو دلت میاد باز بری تنها بمونم بهار بیادو من برات از فصل پاییز بخونم اگه بری دلواپسم میشکنم از نبودنت دستهای سردم تا ابد جایی نداره رو تنت تنهام نذار دلت میاد کنار من نباشی حالا که من دوست دارم نگو میخوای جدا شی بگو اگه دلت میاد قصه رو مختصر بگم اما اگه عاشقمی تو اخرش بمون برام خدافظی کنم با همه فقط به من بگو سلام
+ نوشته شده در توسط احمد تنها |
لبم محکوم شد به ساده بودن غرورم محکوم شد به خونسرد بودن احساسم محکوم شد به کم حرف بودن دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن چشمانم محکوم شد به مهربان بودن دستهایم محکوم شد به سرد بودن پاهایم محکوم شد به تنها رفتن آرزوهایم محکوم شد به محال بودن وجودم محکوم شد به تنها بودن عشقم محکوم شد به محبوس بودن و خدا هم مثل همیشه ما رو محکوم می کونه به تنهایی.........! + نوشته شده در توسط احمد تنها |
|