|
یک قطره آب بودم ببین که دریاشدم در عشق تو ای نازنین مشهور دنیاشدم از همگان بریده ام رهء عشقت گزیده ام هنوز بمنزل نرسیده ام رسوا و رسواشدم من آدم عاصی بودم گمراه ویاغی بودم چون عشق آمد بر درم احیا شدم احیاشدم گمنام بودم درشهرتودورازبرت ای ماهرو عشقت نمودبرمن فرو رسوای این دنیاشدم بر دل زدم تا شور تو آخر شدم رنجورتو از می چون انگور تو مست تو و شیداشدم دستم بگیرکه پیرشدم زردوزارو زهیرشدم در بند غم اسیر شدم جانا ببین ثراشدم راهب تراافرا کنم این دل برت سوداکند اندرجهان رسوا کنم چونکه منم رسواشدم بیاکه ازغمت بیچاره گشتم اسیر پنجه ء خمپاره گشتم نمیدانی چرا ای نازنینم که ز سودایت صدپاره گشتم + نوشته شده در توسط احمد تنها |
|