قـــیـــافـــه هـــای غــــم زده
آدمــک هـــای پـــر زده
چشماشون از عشق کور شده
نمیدونن چه ها شده
بــازم شکستــه قلبـاشــون
از دســت یــه بــی مــعرفــت
کســی کــه ذره ای نــداره
توو وجـودش درک و فـهم
نمی فهمه که من واسش می خونم
نمی فهمه که من به پاش می مونم
نمی فهمه که من عاشق شدم
نمی فهمـه که قـلبـم واسـه اونـه
نـمـی تـونـه تـنـها بـمونـه
نمیشه از عشق بی تو بخونه
کاش میشد دوباره چشما شو ببینم
کاش میشد دوباره دستاش وبگیرم
کاش می فهمیدکه بدون اون میمیرم
مـیـمـیــرم ، مـیـمـیـرم

حالمان بد نيست غم كم ميخوريم كم كه نه هرروز كم كم ميخوريم

آب ميخواهم سرابم ميدهند عشق ميورزم عذابم ميدهند

خود نميدانم كجا رفتم به خواب از چه بيدارم نگردي آفتاب؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند بيگناهي بودم و دارم زدند . . 


